خلستان به زودی با برنامه های شاد!و هیجان انگیز!"تذکره المعلمون و المعلمات"به مناسبت بازگشایی مدارس در خدمت هم میهنان عزیز خواهد بود...
اولین تذکره:
"ترابی"
من خواب دیده ام که کسی می آید
ذغال الدین کور شود اگر دروغ بگویم!
کسی می آید
کسی دیگر
و طبعا بهتر!
کسی که مثل هیچکس نیست
و قدش از نردبان داروخانه هم بلندتر است
و از ترابی هم که تمام زندگیمان
و نمره های پرشکوهمان در دستان اوست
نمی ترسد
و می تواند از "ابراهیمی"حتی بی آنکه کم بیاورد
بیست بگیرد!!!
و می تواند کاری کند که مقنعه ی مرزوقی
که خاکستری بود،مثل آب دهان مرده خاکستری بود
دوباره روی کله اش سبز شود...
آخ
چقدر مقنعه ی مرزوقی خوب است!
و من چقدر دلم می خواهد
که ذغال الدین یک نیسان آبی داشته باشد
با یک شیپور! نارنجی
و من چقدر دلم می خواهد
که پشت نیسان ذغال الدین میان هندوانه ها و خربزه ها بنشینم
و در فلکه ولیعصر بچرخم
و به آدم هایی که فکر می کنند خیلی های کلاسند
و ماکسیما دارند
پز بدهم!
آخ
چقدر فلکه ولیعصر خوبست
چقدر مرد عنکبوتی ! خوبست
چقدر مزه ی ساندویچ های گند بوفه خوبست
چقدر گولوستان باغی خوبست!
و من چقدر از همه ی چیزهای خوب خوشم می آید
(مخصوصا همان گولوستان باغی_که از هر چه بگذرم از آن نخواهم گذشت!_)
و من چقدر دلم می خواهد
که گیس دختر گویدل را بکشم!
کسی می آید
کسی می آید
کسی از کنار تخته سیاه شکسته می آید
و مداد اتود را قسمت می کند
و دفتر نمره را قسمت می کند
و گولوستان باغی را قسمت می کند
و سهم ما را هم می دهد
به جان ذغال الدین اگر ندهد
پاورقی:
1-ابراهیمی:دبیر فلسفه و منطق مدرسه ی ما.مردی که هیچکس قادر نیست از او بیست بگیرد.در تمام این سالها!که در دبیرستان فرهنگ بودم تنها یک نفر را دیدم که در دروس او زیر ده نگرفت و او کسی نبود جز "سحر انزلی"نفر پنجم کنکور 85!
2-گولوستان باغی:جوات آبات!مکانی که انواع و اقسام مدل های جدید پشت مو،زنجیر،پیراهن های بسیار شیک در رنگ های مختلف اعم از سبز چمنی و بنفش افغانی و ... دیده می شود!یک زمانی ما و ذغال الدین می رفتیم کانون فکری کودکان و نوجوانان!که در این پارک قرار داشت و استعدادهایمان در این مکان دل انگیز به طرز فجیعی شکوفا می شد!
3-گویدل:مدیر مدرسه ی مامانم اینا.بانویی بسیار دلربا که دلمان می خواهد سر به تنش نباشد!او یک دختر دارد که ما از ابتدای کودکی تا همین عنفوان جوانی به گیسوان کمندی اش حسادت خاصی می ورزیدیم!!!!
کله سحر_داخلی _ سالن غذاخوری برج العباس
جمعمان جمع است و پریامان کم است ! پس از تحقیق و تفحص،کاشف به عمل می آید که ایشان هنوز خواب است...حضار ما را می فرمایند به بیدار ساختن او تا بیاید لقمه ای صبحانه در خندق بلا بریزد که بعدش تشریف ببریم خانه ی خدا(چند روز است هی می رویم خانه ی خدا اما همه ش در حیاط قدم می زنیم!)ما راه می افتیم به طرف طبقه ی یازده و مدام با خود فکر می کنیم که کاش جای این پریا،پریای خودمان همراهمان بود...بالاخره به راهروی طبقه ی یازدهم می رسیم.با خود می اندیشیم :"شماره ی اتاق پریا اینا،1141 بود یا 1142 ؟!"ما هی می اندیشیم و هی به نتیجه نمی رسیم.با خود می فرماییم:"هر چه باداباد!"در اتاق 1142 را باز می کنیم و داخل میشویم(و می اندیشیم که خدا را شکر که در اتاق را قفل نکرده اند وگرنه پریای خوش خواب را عمرا نمی توان از پشت در بیدار کرد!)
(کادر بسته،پریا صورتش را به سمت دیوار برگردانده، و خر و پف می کند.او ملافه ی سفیدش را نیز روی صورتش کشیده به نحوی که اگر صدای خر خرش را نمی شنیدیم هر آینه گمان می کردیم با جنازه ای طرفیم!)
ما می اندیشیم که حالا چگونه بیدارش کنیم؟!
وجدان:آروم صداش کن تا بیدار شه...
ما پیش از این که سر و کله ی وسوسه پیدا شود به آرامی و ملایمت پریا را صدا می کنیم اما انگار نه انگار!!! او کماکان چون بخت ما خفته است!
وسوسه وارد عمل می شود:برو قلقلکش بده!
ما:آخه تو که می دونی من از قلقلک خوشم نمیاد!
وسوسه:آنچه بر خود نمی پسندی بر دیگران حتما بپسند!
وجدان:مهسا؟فقط صداش کن!خودت که می دونی هر وقت حرف منو گوش نمی کنی پشیمون میشی!
ما:اتفاقا من هر وقت حرف تو رو گوش می کنم پشیمون میشم؟چرا دست از سرم برنمی داری؟ها؟
وسوسه:حالا که نمی خوای قلقلکش بدی می خوای چیکار کنی؟
ما:صبر کن تا خودت ببینی!
ما پاورچین پاورچین راه می افتیم و ناگهان طی یک عملیات محیرالقول خودمان را روی پریا می اندازیم!:"پاشووووووووووووو پاشوووووو تنبل!!!پاشو ببینم"و در همین حین تند و تند او را تکان می دهیم.شی ء جاندار زیر ملافه هی جیغ می زند و ما می اندیشیم که باید از شربتی که دیشب برای گرفتگی صدامان از درمانگاه گرفتیم به او هم بدهیم...
پریا مدام می گوید:آخ!اوه!ولم کن!"
ما می فرماییم:"ولت کنم که نا عصر بخوابی؟!کور خوندی!پاشووووووووووووووووووووو"
ناگهان در کشمکش بین ما و پریا ملافه کنار می رود و ما خشک می شویم:وای!ا...ا...اوم...وای ببخشید خانم شعبانی!" ایشان(همان معینه ی کاروان)سعی می کند خوش اخلاق باشد و در حالی که از خشم سرخ و از کمبود اکسیژن کبود است(تقریبا سرخابی است!)،می گوید:"دخترم اتاق پریا اینجا نیس...برو اتاق 1141 !!!"ما می فرماییم:"ببخشید"و سریعا جیم می شویم !!!!
وجدان:می بینم که ...از این که حرف منو گوش نکردی خیلی خوشحال به نظر میای؟
ما:خفه شو!
وسوسه:ولی حال داد نه؟
ما:تو هم خفه شو!!!!من تو رو می کشم!
روز_داخلی_بازار "..."(ما بدون دریافت پول به هیچ عنوان تبلیغات نمی پذیریم!گفتیم که گفته باشیم)
ما مشغول خرید می باشیم(آیا به راستی این توضیح لازم بود؟!)ناگهان آقای مظفرین،روحانی کاروانمان،ما را فرامی خواند:"بیا ببین کدوم یکی از اینا واسه صبیه ! ما بهتره؟"و دو عدد لباس به رنگ های نارنجی و زرد نشانمان می دهد.ما می فرماییم که شخصا رنگ زرد را بسیار دوست می داریم.ایشان به شکلی کاملا غیر ارادی و ناخودآگاه می فرماید:"میگن دیوونه ها زرد خیلی دوست دارن!"ما این شکلی می شویم:
روز - خارجی -النقل الجماعی!!!
ما توی اتوبوس هستیم.یک دختر کوچولوی دستفروش هم جلوی ما نشسته.او بنگلادشی است،اسمش "الوا"ست و حتی از ذغال الدین مهدی هم مشکی!تر است !!! پریا از او می پرسد:"خواهر برادراتم انقد سیاهن؟!"او می گوید:"من که سفیدم!"(تعجب نکنید او مثل بلبل فارسی حرف می زند)بهناز می گوید:"شبیه جوجه اردک زشته!" الوا از ما می پرسد:"من زشتم؟"ما می فرماییم :"نه!جوجه اردک زشت خیلیم خوشگل بود!!!"او باور می کند و نیشش باز می شود.ما می اندیشیم که با اینکه خیلی سیاه است اما خیلی هم خوکشل می باشد و هوس می کنیم لپش را گاز بگیریم ! بعد می ترسیم خارجی ها فکر کنند از نظر ما گوشت آدم حلال است و منصرف می شویم!
ما می پرسیم:"فقط فارسی و عربی بلدی؟"
الوا می گوید:"نه ه ه ه !انگلیسی بلدم،فرانسه،اسپانیایی،استانبولی،روسی...مادرم بهم آلمانی هم یاد میده!"( ایشان سپس از هر زبان چند جمله ای بلغور می کند!)
ما جمیعا کفمان بریده.ندا ما را می نگرد و می فرماید:"اونوقت تو کلاس زبانتو ول می کنی میشینی تو خونه!!نصفته!برو بمیر!!!"ما که بهمان برخورده از الوا می پرسیم:"برره ای هم بلدی ؟!" ایشان صادقانه می گوید نه.سپس می پرسد که برره کجاست؟ما هم توضیح می دهیم که برره تمدن بزرگ و پیشرفته ای ست که مردمش دوست ندارند شناخته شود تا در آرامش زندگی کنند و تصویری شبیه روستای شایر،مکان زندگی هابیت های ریزه میزه برای او می سازیم!الوا در تمام مدت تعریف این داستان با چشمهای مشتاق نگاهمان می کند و گوش می دهد.بچه ها ریز می خندند.الوا می پرسد:"تو بلدی؟"ما می فرماییم:"ما هممون بلدیم!"و بعد با بچه ها برره ای حرف می زنیم ... الوا ناگهان می گوید:"این که مثل فارسیه!"ما چپ چپ نگاهش می کنیم و با اخم می فرماییم:"نوچوفسکو با لوبیا می خوردی بهتر از این حرف بود!"صدای وا اسفا و وامصیبتا از میان بچه ها برمی خیزد!!! بچه ی بیچاره با گیجی و شرمندگی نگاهمان می کند:"معذرت می خوام...ندونستم...! آخه خیلی مثل فارسیه !!!"ما می فرماییم:"اشکالی نداره...اشکالی نداره..."در درونمان وسوسه قهقهه می زند!
شب_داخلی_مسجدالحرام
ما نماز مغرب و عشا را خوانده ایم و تصمیم داریم پیش از آغاز نماز جماعت جیم شویم تا به کارهایمان برسیم(جدا که بسیار احمق تشریف داریم!!!)قدم های سریع،نفس های بریده،چهره های خیس از عرق،... و ناگهان:الله اکبر الله اکبر... چند خانم جلوی ما را گرفته و با گفتن "الصلاه الصلاه!" مانع خروج ما می شوند!ای بابا خانم جان ولم کن من نمازمو خوندم...نخیر!
صف می بندیم.ما دو تا نماز مستحبی دو رکعتی نیت می کنیم تا لااقل دلمان نسوزد!بغل دستمان این ندای گیج!که سوژه ی تازه ای برای خنده پیدا کرده در حین ادای نماز در آوردن(مصدری بهتر از این پیدا نشد؟!)غش غش می خندد و ما حرص می خوریم...وقتی می خواهیم برویم یکی از همان بانوان نقابدار شبه زورو!جلوی ایشان را می گیرد و یک چیزهایی بلغور می کند (مفهوم صحبت های ایشان تا جایی که ما فهمیدیم این است که نباید وسط نماز خندید!)ما که مشاهده می فرماییم خانم بسیار عصبانی می باشد می پریم وسط و در حالی که آستین ندا را می کشیم می فرماییم:"هی مجنونه ! عذرا!!!"بانو نگاهمان می کند:"مجنونه؟؟؟"ما:"نعم!نعم!قد جاءت الی بیت الله لطلب شفاء منه!!!ندا بمیری!زود باش در رو!!!!!!!"
بعدا که اینها را برای مادرمان تعریف می فرماییم ،می فرماید:"دیوونه اونا که به شفا گرفتن و این چیزا اعتقاد ندارن!"
خدای را شکر که سرمان بر باد نرفت!
شب_فرودگاه جده_یک عدد هواپیمای بسیار زیبا(؟!)
هواپیمایی که ما در آن تشریف داریم دقیقا مثل هواپیماهای ملکی ایرلاین است!ما درست پشت جایگاه مهمانداران نشسته ایم.در این ردیف هیچ خبری از ماسک اکسیژن و این سوسول بازی ها نیست(طبعا ما هم توجهی به این مساله نمی کنیم تا اینکه هواپیما راه می افتد...تلق...تولوق...تلق...تولوق...تتتتتتلقققق....تتتلقق تلق تلق تولوقققق!!!!!!!!!!!!(فکر کنم باند فرود شکل جگر زلیخا شده باشد!)مریم جان طی یک سخنرانی بسیار امید بخش می فرماید:"بچه ها احتمال رسیدنمون پنجاه پنجاهه...جدی میگم با این وضع هواپیما من یکی که بعید می دونم سالم برسم خونه!!!" ما یک لحظه دلمان شدیدا هوای مام میهن را می کند...یاد مادر و پدر و برادر و بعضی افراد متفرقه که بسیار عزیز می داریم می افتیم و اشک در چشمانمان حلقه می زند!(آره جون خودت)آخ وطن!یعنی ممکنه من دیگه تو رو نبینم؟!؟!؟!این طور می شود که آقای مهماندار را احضار می فرماییم:"ببخشید،من ماسک اکسیژن ندارم؟"
جناب مهماندار با نیش باز می فرماید:"نه متاسفانه!"
ما:"خیلی جالبه!من جلیقه ی نجاتم ندارم!"
جناب مهماندار:"جدا؟!عجیبه!باید زیر صندلیتون باشه...نیست...چطور؟...ولی مشکلی نیست...نترس چیزی نمیشه!از چی نگرانی؟!"
ما:"هیچی...فقط...من به شدت یاد سی _ صد و سی افتادم...همینجوری!بی دلیل!"
جناب مهماندار اندکی جا می خورد:"اگه مشکلی پیش اومد قول میدم قبل از همه به شما کمک کنم!"
ما بچه پررو بازی در می آوریم:"خدا شما رم بیامرزه!"
یارو می خندد و می رود و ما می خوابیم!
...
"مسافرین محترم،مشکل پیش آمده به دلیل وجود نقص فنی در موتور هواپیماست!به زودی این مشکل برطرف خواهد شد.لطفا خونسردی خود را حفظ نموده و صندلی های خود را ترک نکنید!"
مهمانداران عزیز هی می فرمایند:"مشکلی نیست!نگران نباشید..."
"مسافرین محترم،متاسفانه موتور هواپیما از کار افتاده! لطفا بعد از من تکرار فرمایید:اشهد ان لا اله الا الله...!!!"
نه !مامان!من نمی خوام بمیرم!خدایا کمک!
...
...
...
"خانوم؟شام میل نمی کنید؟"
ا؟من که زنده هستم!چه بی مزه!
...
...
...
شب_خارجی_فرودگاه تبریز!
خدایا؟یعنی باور بفرماییم در آغوش مام میهنیم؟!
پایان!(دلمان می خواست وقایع اتفاقیه ی فرودگاه تبریز را هم بنگاریم اما حیف که دیوار موش دارد،موش هم گویا گوش دارد!!!فقط این را بگوییم که ما اصلا ذغال الدین مهدی را نشناختیم!به این می گویند هوش و استعداد!!!)
ما دلمان می خواهد ادامه ی این داستان ها را هر چه سریعتر بنویسیم اما چه کنیم که دلمان شکسته بدفرم و دست و دلمان به نبشتن آنها نمی رود
.... جریان مربوط می شود به این کنکور لعنتی(اصولا تمام بدبختی های بشریت از همین نقطه آغاز می گردد و به جاهای باریک می کشد !)برادر ما بدیع الحکما ذغال الدین مهدی تبریزی(رض)*با رتبه ای در حدود ان هوار ! مجاز به انتخاب رشته شد
.که ای کاش دستش سر جلسه ی کنکور می شکست و اینگونه نمیشد !!!
مادرمان مشاور السلطنه می فرماید "پسرم ده رشته ی اول را طوری انتخاب کن که رویایی باشد
...یعنی مطمئن باشی که قبول نمی شوی!" ذغال الدین پنجاه رشته ی اول را رویایی انتخاب می کند
(در بین این رشته ها مهندسی مکانیک و برق دانشگاه شریف هم به چشم می خورد![]()
![]()
!) !!! پدرمان ابوالما(ابوالمن و خودم) ! می فرماید " یا بنی ! از ابتدا شروع کن و تماما دبیری ریاضی و فیزیک
بزن!" ذغال الدین بد می نگرد !!! مشاور السلطنه نیز علی هذا الطریق،بد می نگرد
!!!ما از صبح می خواهیم سخنی بگوییم.می فرماییم:"یا اماه !!"مشاور السلطنه می فرماید:"می توانی شبانه هم بخوانی !" ما این شکلی می شویم :"
یا ابی!" ابوالما می گوید:"آری من نیز بر آنم!"ذغال الدین می گوید:"اصلا و ابدا...این سخن در برم بر زبان مرانید که مرا رنجش حاصل آید!"ما باز می فرماییم:"یا اماه!یا ابی!استمعوا لی!
"مشاور السلطنه بد می نگرد:"چه می گویی؟هان؟مگر نمی بینی مشغول انتخاب رشته ایم؟!
" ما می فرماییم:"یکی به من توجه کنه خب!
"مادرمان می فرماید:"جای این کارها فکری برای شام بکن!مگر تو عقده ی جلب توجه داری؟!"(ایشان گاه گه امراضی چون وسواس فکری،اسکیزوفرنی
و افسردگی را هم به ما نسبت می دهد!!!)ما:"
" ظرفها را هم که نشستستی!" ما:"آخر دستهای نازنین ما..."مشاور السلطنه زبان ما را می بندد:"دستکش بپوش و بشوی
!!!"
من اکنون در حالی دردهای دل کوچکم را از بهرتان می نگارم که بسیار به مرحومه ی مغفوره کوزت شباهت پیدا کرده ام!!!
آقای روغنی،مشاور دبیرستان ذغال الدین اینا آمده ما را زیارت کند
...ما که بسی ذوق زده شده ایم از اینکه پس از مدتها کسی پیدا شده که به خاطر ما کاری کند،در عرض چشم بر هم نهادنی می رویم و سوغاتی های ایشان را آورده تقدیم محضر مبارکشان می فرماییم.سپس محض پاچه خاری و خود شیرین سازی یادآوری می کنیم که از طرف ایشان طواف انجام داده ایم و دو رکعت نماز هم در مسجدالحرام گزارده ایم
! ایشان پس از اندکی تحویل گرفتن ما می فرماید:"ایها البدیع الحکما!با انتخاب رشته چه می کنی؟!برخیز کاغذی و قلمی فراهم ساز تا تو را ره بنمایم
!!!"اندکی بعد،ما در عین ناباوری،مشاورالسلطنه،ابوالما،ذغال الدین و آقای روغنی را مشاهده می فرماییم که نشسته اند و انتخاب رشته می کننند
...آقای روغنی پس از اینکار با ما خداحافظی کرده و می رود!ما می اندیشیم:"آاااااااااااااااااااه!این هم که به خاطر ذغل الدین آمده بود!حیف از آن عطریاتی که تقدیمش داشتیم
!!!"
مشاورالسلطنه می فرماید:"یا تبریز یا تهران!آن هم این سبب را که خاله ات آنجا نگهدار تو باشد...اینگونه نگرانی نخواهیم داشت!!!"
ما و ذغال الدین تصور می کنیم که او به دانشگاه تهران رفته است.از وقتی که ذغال الدین سوار اتوبوس می شود تا راهی شهرستان کوچک و حقیر تهران شود،مشاورالسلطنه برای تشخیص هویت جنازه های تصادفی راهی پزشکی قانونی می شود
!!!کارمندان پزشکی قاونی نیز همانند منشی مطب دندانپزشکی خانواده ی ما را خواهند شناخت و تا مادر را ببینند خواهند گفت:"خانم امجدی!ببخشید...متاسفانه این هفته هم جنازه ی پسرتان پیدا نشد
!!!انشاءالله هفته ی بعد تشریف بیاورید شاید خدا خواست و فرجی شد
!!!!!!!!"همچنین است بدبختی های ما هنگامی که در تهران اتفاقی بیفتد.همانگونه که اینک وقتی تصادفی در خیابانهای آنجا اتفاق می افتد فوری به خاله مان زنگ می زند با ذغال نیز اینگونه خواهد بود.برای مثال اگر در قله ی توچال زمین اندکی بلرزد،یا دماوند بعد از سالها کمی پت پت کند مشاور السلطنه نگران مهدی خواهد شد ولو اینکه ایشان در خیابان پاستور سکونت داشته باشد!یا مثلا اگر یک قاتل زنجیره ای زنان مانند خفاش شب پیدا شود مشاور السلطنه شبها از نگرانی ذغال الدین نخواهد خوابید (آخر ذغال ما برای خودش کدبانویی است![]()
!)
ابوالما می فرماید:"ارومیه هم بد نمی باشد"مشاورالسلطنه می فرماید:"در دفترچه سخن رفته است از اینکه امسال به دانشجویان ترم اول خوابگاه تعلق نخواهد گرفتن"ابوالما می فرماید:"کاش ما را در آنجا آشنایی بود"ما می فرماییم:"ما را یاری باشد که در حلقه ی رادمردان ارومیه است
!"ابوالما و مشاورالسلطنه می پرسند:"من هو؟!![]()
![]()
"ما گلواژه می سراییم:"حسام الدین چلبی
!"ابوالما،مشاورالسلطنه و ذغال الدین بد می نگرند
! ما لب ورمی چینیم!!!
مشاورالسلطنه می فرماید:"دانشگاه مالک اشتر چطور است؟!"
ما می اندیشیم که بسیار عالی است.زیرا ما به زودی در اثر این عقده ی حقارت و کمبود محبت معتاد خواهیم شد و تنها یک دانشجوی افسری می تواند ما را از آن منجلاب برهاند!
نظر مهدی درباره ی این پیشنهاد مثبت است ! ابوالما با یکی از دوستانش در این باره مشورت می کند.مشخص می شود که آن دانشگاه جزو دانشگاه های خاص است و ذغال الدین مهدی هم در جلسه ی کنکور، دانشگاه های خاص را به اندازه ی نیم کیلو سبزی خوردن تحویل نگرفته است
!ذغال الدین ضایع و ناراحت می شود و ما حال می کنیم
!
من از اهالی اتحاد جماهیر شوروی هستم !!! منظورمان کانون گرم خانواده است که در حال فروپاشی است ! زیرا ما اکیدا تصمیم داریم از این خانه فرار کنیم ، به راه خلاف کشیده شویم ، معتاد شویم ، یک شب اکس بزنیم و خودمان را از بالای برج آذرساتراپ پایین بیندازیم(ای اکس همه توهم از توست/من خامشم این ترنم از توست
!)!!!جنازه ی ما را در حالی پیدا خواهند کرد که کاغذی مچاله در مشت کوچکمان است.درقلب سپید کاغذ نبشته شده است:"امان از برادر بد!"
...
*بنا به پیشنهاد ذغال الدین مهدی ، می توانید زین پس او را به جای بدیع الحکما ، ضایع الحکما خوانید!
روز_ خارجی _ حیاط مسجد شجره
به سلامتی احرام بستیم و حالا به زور و به طرق بس ناجوانمردانه موفق شده ایم خود را از شر ندا و سایرین خلاص بفرماییم...این مجتهدین طراز اول که در راس آنها ندا تشریف دارد احکامی صادر می کنند که بیا و ببین ! از نظر آنها هر چیزی حتی خندیدن و نوازش برگ گیاهان و لذت بردن از این نسیم نازی که اینجا می وزد احرام را باطل می کند!!!!خدا وکیلی اعصابمان به هم ریخته و تصمیم گرفته ایم تنها باشیم و بدون توجه به سخنان ایشان از بودن در این بهشت کوچک لذت ببریم.هوا خنک و دلپذیر و حتی اندکی خوشبوست.نسیم ملایمی می وزد.صدای چهچهه ی پرنده ها مستمان کرده.وقت نماز مغرب می شود و از آنجا که(خداییش از کجا؟!)مسجد تا خرخره پر است ما همانجا گوشه ی حیاط سجاده ی خود را پهن می فرماییم و نماز می خوانیم....
چند دقیقه بعد...
همین دور و برها یک مادر جوان مشغول سر و کله زدن با بچه اش است به این صورت:
مادر جوان:ریحاااااااااااااااانه!آتیشم زدی بچه برگرد اینجا!!!
بچه:نمی خوام!
مادر:بذار به بابات بگم!
بچه:چیکار کنم ؟! بگو! به مامانتم بگو...تو منو اذیت می کنی من مگه به بابات میگم؟؟؟!!!!!( ما که هم تعجب کرده ایم که بچه ی به این کوچکی(حدس می زنیم حدودا دو ساله باشد!)چطور اینقدر خوب حرف می زند و هم از حرفهایش خوشمان آمده بلند بلند می خندیم!!!!)
کاری که نباید بشود می شود!توجه مادر جوان به ما جلب می شود:دختر خانوم...ببخشید میشه چن دیقه مواظب دخترم باشی من نمازمو بخونم؟؟؟؟
ما یخ می زنیم.یک نگاه به چشمهای آتشین و شیطانی ریحانه خانوم می کنیم که هی به مادرش لگد می زند و سعی می کند فرار کند....یک نگاه به چشمهای خسته ی زن جوان می کنیم...
وجدان:قبول کن!طفلی می خواد نمازشو بخونه...
وسوسه:به هیچ عنوان قبول نکن!پاشو برو پیش بچه ها
وجدان:گناه داره بچه شو نگه دار...
وسوسه:لازم نکرده!بگو دیرم شده کاروانمون داره میره
ما:آخه گناه داره...
وسوسه :بیخود...پاشو برو پیش بچه ها
ما:مثلا داری راه حل ارائه میدی؟نمیشه افاضه ی فضل نکنی؟!اونا که از این بچه هم بدترن!
وسوسه:احمق ! من به خاطر خودت میگم !ول کن برو یه گوشه قایم شو !
ما:آره؟
.جدان:بار آخره دارم بهت می گماااااااا...شیطنت نکن....دیگه بقیه ش با من نیستاااا !!!
سرانجام....جو نوع دوستی و اینا ما را می گیرد و مسئولیت نگهداری از این آتش فشان متحرک را می پذیریم !!! مادر جوان اکیدا سفارش می فرماید که نگذاریم ریحانه خانوم جایی برود ( واااااااااااااااااااااااای!!! )ما روی یک سکو می نشینیم و سعی می کنیم آتش فشان را نیز بغل کنیم.ایشان هم در مقابل سعی می فرماید به هر طریقی اعم از جیغ کشیدن و لگد زدن از دست ما فرار کند...
ما(در حالی که به سختی جلوی خود را گرفته ایم که توی گوش این بچه ی تخس نزنیم!):ببین...ببین ریحانه....اه!بگیر بشین...بشین اینجا واست قصه ی شنگول و منگولو تعریف کنم !
ریحانه(با اخم نگاهمان می کند):نمی خوام !!! بلدم ! مامانم گفته هزار بار!!!!!!!!
ما( می اندیشیم که این از کجا می داند هزارتا چند تاست؟؟؟!!!):باشه...بشین یه قصه ی دیگه واست بگم...بشین دختر خوب...آفرین...بشین خاله رو اذیت نکن دیگه....ده می گم بگیر بشین...ایشان یک مشت محکم حواله ی پهلوی ما می فرماید و دوان دوان دور می شود
ما دنبالش می دویم و سعی می کنیم خرش کنیم:ریحانه ؟! بیا اینجا یه چیز خوب بهت بدم !
ریحانه (می ایستد و کنجکاوانه ما را می نگرد!):چی؟؟؟( ما یک عدد چوب شور نشانش می دهیم.ریحانه آرام آرام جلو می آید چوب شور را از دست ما می قاپد و دوباره فرار می کند !!! ما به مدت یک ربع ساعت دنبال او می دویم و به شاخ های روی سرمان می اندیشیم که از تعجب روی سرمان سبز شده اند !!! خدایا چطور این بچه نفس کم نمی آورد؟؟؟!!! سرانجام موفق می شویم ایشان را به دام بیندازیم و بغلش فرماییم.ایشان با آن کفش های خوشگلش هی به لباس سفید و تمیز ما لگد می زند و ما هی حرص می خوریم.هی حرص می خوریم.هی حرص می خوریم و همینطور مدام حرص می خوریم تا اینکه مادر ریحانه ایشان را از ما تحویل می گیرد و می رود...آخیش!حتی یادآوری خاطره اش هم پدر آدم را درمی آورد !!! )
روز _ داخلی
صدای ما را از هتل برج العباس مکه می شنوید ! ما وارد اتاق 1133 می شویم.رعنا از دیدن دو پنجره در یک اتاق آن هم با چنین نورگیر خوبی به وجد آمده است( بیچاره تقصیری ندارد.خود ما هم از بس در مدینه پنجره ی درست و حسابی ندیده ایم شدیدا عقده ای شده ایم !!!)رعنا با ذوق و شوق بیرون پنجره را نگاه می کند و شادمان فریاد می زند:"مهسا اینجا رو ببییییییییییییییییییییییییییییییین!!!!! حتی خیابونم دیده میشه!!!"
ما : بمیرم برات!خسته ای!!!یه کم بخواب بعدا همه مون با هم خیابونو تماشا می کنیم!!!
رعنا:یه دیقه بیا ببین!
(ما می رویم کنار پنجره و خشکمان می زند):رعنا جان؟؟؟...واقعا چه منظره ی قشنگی!خیلی جالبه!آدم در بحرش می مونه !واقعا حق داری خوشت بیاد!!!( این منظره ی زیبا شامل این اقلام می باشد : یک ساختمان کاملا مخروبه که چند دختر بچه ی لاغر و مردنی در آن خاک بازی می کنند.چند خانه ی کوچک و خراب با حیاط های پر از آشغال و خرت و پرت و باز هم بچه هایی که دارند لابلای آشغالها بازی می کنند.چند زن جوان که مشغول شستن رخت های چرک (رخت؟!) هستند.یک مرد فلج که دارد خودش را به سختی از پله های کج و معوج خانه اش بالا می کشد...و بالاخره یک بیلبورد اندازه ی فیل ! که روی آن تصویر چهره های خندان مرحوم مغفور(!) ملک فهد ، ملک عبدالله و ولیعهد امین ، سلطان بن عبدالعزیز به چشم می خورد.زیر عکس ها هم با خط درشت نوشته شده :" یا ایها الناس ! قلوبنا معکم !!! "
ما می فرماییم :" قتلتنی با اون قلبک !!! "
خدا وکیلی خودش طنز بود.طنز تلخ!!!
روز _ داخلی _ هتل
ندا تشریف می برد دستشویی.ناگهان صدای جیغ او ما را از جا می پراند.ما(من و خودم...آن دو تای دیگر دارند با پریا حرف می زنند) دوان دوان می رویم و داد می زنیم:ندا چی شد؟؟؟؟
ندا می پرد بیرون و هراسان می گوید:اینجا آینه داره!!!!!!(توضیح:نگاه کردن به آینه احرام را باطل می کند!)
پریا:کجای کارین؟اینجا سوسکم داره!!! این مزخرفاتی که این می نویسه همه بیخوده جیگر..... (به خاطر پارازیت اخیر معذرت می خواهم!از گلواژه های جناب بدیع الحکما ذغال الدین مهدی بود!)داشتیم می فرمودیم.ما سعی می کنیم ندا را دلداری بدهیم:اشکالی نداره عزیزم الان یه حوله می ندازم روش!
ندا(گریان و نالان):نمیشه!خیلی بزرگه!
ما یک حوله ی بزرگ،خیلی بزرگ،زیادی بزرگ،بزرگ بزرگ،خلاصه بزرگ بر می داریم و وارد می شویم
ندا(در حالی که پشت ما قایم شده و چشمانش را محکم بسته):مهسا مواظب باش!پشت دره!درو که باز می کنی یهو جلوت سبزمیشه!
ما در حالی که حوله را دو دستی چسبیده ایم،پاورچین پاورچین قدم برمی داریم وبا لحن کاراکتر های شجاع فیلم های ترسناک می فرماییم : نترس ! چیزی نمیشه
وارد می شویم.ندا دوباره جیغ می زند.صدای خنده ی ملت(پریا،ندا و نیره)به گوش می رسد.ما با یک حرکت سریع حوله را روی آینه می اندازیم.حوله می افتد.ما و ندا جیغ زنان خارج می شویم.صدای خنده ی ملت دوباره به گوش می رسد.اما ما از لطف خدا ناامید نمی شویم.بالاخره زمانی می رسد که ما هم به ظالمین خواهیم خندید.آری...و آن هنگام از اعمال ننگین خود شرمنده خواهند شد!
شب _ داخلی _ مسجدالحرام
ما مشغول ادای نماز مغرب می باشیم...
نمازمان که تمام می شود رعنا با خوشحالی می گوید:" من یه چیزی کشف کردم!"
ما:چی؟
رعنا:" تو همیشه تو رکعت دوم نماز مغربت سه تا عطسه می کنی !!! "
ما:" خدا جمیع بندگان محتاجش را دریاباد !!! خدا تمام مریضان را شفا دهاد !!! آمین یا رب العالمین! "
کله سحر _ داخلی _ مسجدالحرام
ما گم شده ایم !!! و در حالی که ترانه ی وزین " ای خدا چیکار کنم؟راهمو پیدا کنم؟آی چه کنم وای چه کنم؟کجا اونو پیدا کنم...؟؟؟ " را در دل زمزمه می نماییم این طرف و آن طرف می رویم ... ناگهان به خاطر می آوریم(بله!ما این کارها را هم یاد گرفته ایم !!! پس چی؟!)که روز اول پدر پسر شجاع فرموده بود: " بچه ها هر وقت گم شدین برین جلوی باب فهد تا من بیام دنبالتون " تصمیم می گیریم(به پرانتز قبلی مراجعه کنید) برویم همانجا لذا جلوی یک مرد شکم گنده ی عرب را می گیریم (نخیر!ما قصد مزاحمت نداریم که!خودمان پدر و برادر داریم فقط می خواهیم آدرس بپرسیم):
ما:عذرا یا سیدی؟
عرب:هووووم؟
ما(در حالی که ادب و شعور!!!؟!!! این جنتلمن ! را قلبا تحسین می فرماییم):این باب فهد؟
عرب: باب "ملک" فهد؟
ما(با این مغز نخودیمان می اندیشیم(هی میگم کارای سخت سخت نکنما...نمیشه دیگه) که نکند باب فهد با باب ملک فهد فرق داشته باشد) لذا می فرماییم:لا ... فقط فهد !!!
عرب:هااااا؟؟؟
ما:این باب فهد؟؟؟؟ اه!!!
مردک سلطنت طلب ! سمت چپ را نشانمان می دهد(نگو باب فهد سمت راستمان قرار دارد!!!)
ما:شکرا!
عرب:اوهوم!
ما:زهرمار!(البته توی دلمان می فرماییم)
می رویم
...
چند دقیقه بعد...
ما که هنوز باب فهدی نمی بینیم اینبار جلوی یک زن را میگیریم و دوباره سوالات خود را تکرار می فرماییم . او هم باز سمت چپ را نشان می دهد و می گوید :رو!(خب بیچاره حق دارد.ما هم اگر جای او بودیم از دست این مردان نفهم دست چپ و راستمان را نمی شناختیم )حالا ما هی رو،هی رو،هی رو ولی به هیچ جا نرس !!!! بالاخره پس از اینکه یک طواف کامل البته از بیرون حرم انجام می دهیم به باب فهد(لعنته الله علیه با اون اسمش!)می رسیم اما...از آنجا که یک لحظه ی دیگر هم نمی توانیم صبر کنیم خودمان راه می افتیم طرف هتل(و تصمیم می گیریم از این به بعد اگر مردیم هم از این عربستانی ها(و نه اعراب!)کمک نخواهیم !)
ای ملت شریف!چرا هی می گویید آنجا چطور کانکت شده ای و از این حرفها؟ها؟؟؟!!!ما خیلی وقت است که خاک وطن خویش را با قدوم مبارک خود گل افشان فرموده و به آغوش مام میهن بازگشته ایم!!!
شب-داخلی
(ساعت یک بامداد اینجا اتاق 156 است صدای خلستان شعبه ی عربستان!!!
ندا مثل همیشه سر شب دو عدد قرص خواب آور خورده ولی هنوز خوابش نمی برد!!!او طول و عرض اتاق را طی می فرماید و اعصاب ما را به هم می ریزد.بر اساس تجربه های پیشین ما می دانیم که تا ساعت سه همین بساط را داریم!از چهره ی ندا کاملا مشخص است که باز هم حوصله اش سر رفته.ناگهان چشمان جغدوار او برقی شیطانی می زند و بعد او خودش را روی گوشی تلفن پرتاب می کند!!!
ما:ندا به کی زنگ می زنی؟؟؟
ندا:نمی دونم!!!(او سپس شماره ی 264 را می گیرد...چند ثانیه بعد...)
ندا:الو؟؟؟سلام خانومم.............خوبین؟.......هم اتاقیات خوبن؟............منو شناختی؟؟؟.....اشکالی نداره منم تو رو نشناختم!!!!!!!!..........اسمت چیه؟..........ببین نوشین من یه برادر دارم خیلی پسر خوبیه...........ببخشین شما از کدوم استان اومدین؟؟؟...........چه خوب!اتفاقا برادر منم از دخترای کرد خیلی خوشش میاد!!!!!!!.........رو یخ بخندی دختر تو چقد سبکی!!!!!..........(می خندد!!!)..........ببین ما می خوایم بیایم خواستگاری....آره........آره میایم........باشه......فعلا خداااااااااافظ !!! (گوشی را قطع می کند)
ندا:بچه ها پاشین!
رعنا(خواب آلود):چرا؟؟؟چی ؟؟؟ چیکار کنیم؟؟؟؟!!!!!!!
ندا:بریم اتاق نوشین اینا!
ما و نیره مثل دو جفت خل درست و حسابی از جا می پریم.کلی هم شیرینی و آجیل برمی داریم و چهار نفری از اتاق خارج می شویم.ربع ساعتی طول می کشد تا ما اتاق 264 را می یابیم( ما خب از عجایب خلقت هستیم دیگر!)
تق تق تق......تق تق تق تق تق تق تق.....تق تق تق تق تق!!!!!آهااااااااااااااااااااااای کسی خونه نیس؟؟؟؟؟
در باز می شود و ما با شش جفت چشم پف کرده مواجه می شویم.ناگهان یک جفت از همان چشمهای پف کرده می درخشد و بعد صدای قهقهه ی صاحبش بلند می شود:بابا شما از مام دیوونه ترین!بفرمایین تو خوش اومدین!!!!
(ما تا ساعت سه و نیم با بر و بچ کرد صفایی می کنیم ونشاطی می رود و کلی رقص کردی یاد می گیریم!!!و کلی رقص آذری یاد می دهیم و کلی کوچه لره سو سپمیشم می خوانیم(با این صداهای نکره!!!)و بعد یادمان می افتد که ساعت چهار باید تشریف ببریم مسجد النبی!در نتیجه با بچه ها خداحافظی می فرماییم ... فردا شب همین احوال در اتاق ما با حضور آنها تکرار خواهد شد!!!!)
روز _ خارجی _ روبروی حرم حضرت محمد)ص)
ما تازه از قبرستان بقیع خارج شده ایم.دوستان تصمیم دارند اندکی خرت و پرت بخرند.راهی مغازه های روبروی حرم می شویم.ما (من و خودم!) کماکان مشغول گریه هستیم...رعنا می خواهد خنجر بخرد!فروشنده خنجرها را روی پیشخوان می چیند سپس ما را خطاب قرار می دهد و با زبانی مابین عربی و فارسی چرندیاتی درباره ی ائمه ی بقیع بلغور می فرماید !!! ما آنقدرها هم که می گویند لطیف و ظریف نیستیم بنابراین مشت خود را محکم روی پیشخوان می کوبیم(خودمانیم!خدا را شکر که روی خنجرها نکوبیدیم!!!) و می فرماییم: اوووووووووووی مرتیکه من اعصاب معصاب ندارماااااااااااااااااا... می زنم همینجا شل پلت می کنمااااااااااااااااااا...من یه پا آدم کشما مردک..........!!!!!!!!(دوستان بازوی ما را گرفته می کشند و التماس می کنند که راه بیفتیم....مردک عرب تند و تند خنجرها را از روی پیشخوان جمع می کند و می گوید:یا سیدتی .... چرااااااااا نااااراحت می شی؟!....ما همانطور که از مغازه ی او دور می شویم می فرماییم :دفعه بعد حواست باشه پیش کی دهن گشادتو وا می کنی!!!برو خداتو شکر کن که نذاشتن دهنتو جر بدم آشغال(در روزهای آتی هر وقت از آنجا عبور می کنیم مرتیکه سرش را پایین می اندازد و مشغول تمیز کردن مغازه اش می شود!!!بچه ها دیگر ما را به جای مهسا سحرناز خطاب می کنند و روزی صد دفعه این حقیقت تلخ را به ما متذکر می شوند که آن عرب یک کلمه از حرفهای ما را هم نفهمیده و عمرا اگر بداند معنی شل و پل و ... چیست؟؟؟؟!!!!حیف!)
روز _ خارجی _ باز هم قبرستان بقیع
(ما پشت نرده ها ایستاده ایم و داریم زیارت می کنیم.یک طرف ما معینه ی کاروانمان ایستاده و یک طرفمان یک پیرزن...ما نمی دانیم چرا نمود عینی آن جوک معروف"یا امام رضا!قربون لب تشنه ت کی ظهور می کنی؟!"می شویم...یعنی اینطوری می شود که ما یکهو از دهانمان می پرد که:"قربون لب تشنه ت!!!"معینه ی کاروان با چشمهای وق زده و گشاد شده اینطوری
نگاهمان می کند.شانس می آوریم که پیرزن بغل دستیمان می گوید یا امام سجاد! ما هم هول هولکی و در حالی که با رنگ پریده به معینه خیره شده ایم می فرماییم:ی ی یا امام سجاد!قربون لبای تشنه ت !!!"معینه سرش را بر می گرداند و ما یک نفس عمیق می کشیم!!!!)
خلستان در عربستان 2
نصف شب - داخلی
(ما در اتوبوس تشریف داریم و داریم این اجسام نحیف و خسته ! را به مدینه می بریم.جمیع ملت از پدر پسر شجاع گرفته تا مربی عزیزمان خانم ملکی خوابند به جز ما و رعنا و ندا و نیره...که هر چهار تن مشغول خل بازی های معمول خود می باشیم.گاهی تنی چند از حضار گرامی با صدای قهقهه های مردم آزارانه ی ما از خواب می پرند و با الفاظ زیبایی چون:"مرض دارین؟" "دیوونه این؟" "نمی خواین بخوابین؟" و "دی کپ داااااااا!!!"(این ترجمه ندارد!)ما را گلباران می فرمایند!!!!!!!!!)
کله سحر _ مدینه
(اینکه یک انسان تا چه حد می تواند بی شعور ! باشد که در چنین جایی فکر خنده های معمول خود باشد بحثی است عظیم که در این مقال نگنجد !!! ما در یک هتل درجه دو تشریف داریم.اینجا فقط یک اتاق چهار تخته دارد که آن را هم ما تصاحب فرموده ایم.هم اتاقی های ما رعنا نیره و ندا هستند...رعنا جوک متحرک مدرسه ی ماست(البته بعد از پریا شجاعیان که اصلا در وصف نگنجد!)رعنا جان یک دفترچه ی صد برگ دارد که از اول تا آخر آن جوک نوشته شده است!(فکر می کنم همین مقدار برای معرفی ایشان کافی باشد!).نیره هم که دختر دایی رعناست.خب بعضی چیزها هم که ارثی است.مشت هم که نمونه ی خروار است.حالا تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل(خودم را کشتم تا برایتان ضرب المثل نوشتم!)می رسیم به ندا...او خرخوان کلاس ماست.یعنی به حدی این دختر خرخوان است که ... خانم مدیر مدرسه ی ما وقتی داشته کارنامه ی ایشان را خدمت وجود مقدسشان تقدیم می داشته...فرموده :ندا اصلا از تو انتظار معدل به این پایینی نداشتم!...حالا حدس بزنید معدل ایشان چند بوده؟حدس بزن کار سختی نیست که!نشد؟عرض کنم که...معدل ایشان نوزده و پنجاه و پنج صدم می باشد(مقایسه کنید با معدل ما که هفده و سی و هشت صدم است!)ما هم که معرف حضورتان هستیم!حالا تصور بفرمایید چه بلبشویی در هتل راه افتاده!!!!!!)
روز_داخلی_هتل رتاج المدینه
(ساعت سه بعد از ظهر است ولی اتاق ما به قدری تاریک است که ما هر آینه ! تصور می فرماییم سه نصف شب است و هی دلمان می خواهد بخوابیم!!!به شدت حوصله مان سر رفته...هی ما به ندا نگاه می کنیم . ندا به رعنا نگاه می کند.رعنا به نیره نگاه می کند . نیره دوباره ما را نگاه می کند و این چرخه هی تکرار می شود...
سرانجام ما سکوت را می شکنیم:ندا
ندا:هاااااااا؟
ما:تو حوصله ت سرنرفته؟؟؟
ندا:چرا!
رعنا:حالا چیکار کنیم؟؟؟
ندا:آاااااااااااه...کاش تاریخ ادبیاتمو می آوردم!
ما فکر می کنیم اینها را محض شوخی می گوید!
رعنا:ندا؟جون من جدی میگی یا شوخی می کنی؟
ندا:جدی جدی...مامان جانی دوز دیرم!!!!!
ما و نیره:![]()
![]()
مقدمه:
(از آنجا که تازگی ها یک سالنی ساخته اند به نام سوله ی حجاج(گویا حجاج همانا دانه های گندم و جو باشند!
)...ها داشتیم می فرمودیم.در این سالن ملت با خانواده هایشان خداحافظی می کنند و تشریف می برند مکه!ما هم همانند سایر افراد ملت شریف،پس از خداحافظی با پدر جان،مادر جان،خاله جانها،عمه ها(مامانم گفته جانش را نگویم!)،خانم همسایه،آقای همسایه،پسرهای عزیز همسایه(فکر بد نکنید!کوچولو می باشند!!!)و کلی آدم دیگر راه می افتیم طرف سالن اصلی فرودگاه)
روز_داخلی_سالن انتظار فرودگاه تبریز
(مسئول کاروان دارد سخنرانی می فرماید.ما و ملت ایستاده ایم استماع می فرماییم.ناگهان موبایل ما زنگ می زند و ما صدای شیرین گل نازمان
را می شنویم . گویا ایشان تصمیم دارند ما را در آن شلوغی پیدا بفرمایند به این صورت:
... : مهسا...ببین ... دستشویی پشت سرته...من جلوی در دستشویی هستم!!!(آخه عزیز دلم جا پیدا کردی؟!)
ما ( پشت سرمان را نگاه می کنیم ):کو؟؟؟من که اینجا به جز صندلی چیزی نمی بینم!!!![]()
... : بابا پشت سرته!!!!!
ما(ناگهان یادمان می افتد که ااااا؟خب به جای اینکه من برم پیشش اون بیاد پیش من!) : ببینم؟تو منو می بینی دیگه نه؟؟
... : نه!!!!!!!!!!!
ما:![]()
(خلاصه اینطوری می شود که ما پشت سر آقایی که شبیه پدر پسر شجاع است
! و دارد حرف می زند،قرار می گذاریم و به سلامتی و میمنت و مبارکی موفق می شویم همدیگر را ببینیم...در طی مدتی که ما در عربستان اقامت داریم،هر نیمه شب یاد این قضیه می افتیم و از خنده غش می کنیم
!!!!!!!!!!)
روز_داخلی_هواپیما
(هواپیما بلند می شود.ما که حس طنزمان گل فرموده،هواپیما را با مینی بوس تبریز _ شبستر عوضی می گیریم به این شکل:
ما: آااااااااااااای راننده نین سلامتتیییییینا صلوات!(برای سلامتی آقای راننده صلوات _ باتشکر:چلنگر
!!!!!!!)
ملت(با خنده):اللهم صل علی محمد و آل محمد!
(روبروی ما یک آقای مهماندار نشسته که بیچاره تهرانی است و هیچی نمی فهمد! ما ایشان را می بینیم و فکر دیگری به سرمان می زند!)
ما:شوفر شاییدین سلامتییییییییینا صلوااااااااااااااااات!(برای سلامتی شاگرد شوفر صلوات!(دیگه ترجمه اینجوری میشه دیگه!))
ملت(غش می کنند):اللهم صل علی محمد و آل محمد!
آقای جباری(مسئول کاروان،پدر پسر شجاع!):
نه دوزلو سان!
روز_داخلی_هواپیما
رعنا(به من):مهسا حوصله ت سر نرفته؟
ما:چرا خیلی...![]()
رعنا(اندکی فکر می کند...به بچه هایی که پشت سرش نشسته اند می گوید: بچه ها محکم بشینین الان هواپیما میفته تو دست انداز!!!!!!
پشت سری!!!:راس میگی؟؟؟![]()
رعنا:آره این دور و برا جاده ی خاکی هست!!!
پشت سری:....................![]()
ما:![]()
ادامه ی این داستان را در برنامه ی بعد ببینید...
از آنجا که این برادر بس نازنین ما ذغال الدین مهدی تبریزی (و هبه الله الشریف)
امسال کنکور دارد و در راستای اینکه تعدادی از دوستان گل ما چون مریم جان ![]()
و همکلاسان نه چندان عزیز ما چون مسعود
نیز بدین درد مبتلایانند ! جو کنکور ما را نیز اخذ نمود بدفرم ! به نحوی که ما رفتیم دیوان حافظ را برداشتیم تفالی بزنیم . چشمان خود را بسته بودیم و داشتیم حافظ را بدان شاخ نبات چپ و چولش قسم می دادیم که ناگه صدایی شیرین بفرمود:
" هان نی نی الدین ! ازو در بر من نام مبر که سر بر تنش مباد.پار هر جا نشستی بگفتی که حافظ بی چشم و رو را با نی نی الدین مهسای تبریزی سر و سری باشد !!! و کارش را بدانجا رسانیدی که صبح را با نفرین تو آغازیدن گرفتی و شب را با لعن تو به خواب رفتی ... من نیز از این اعمال بس آزرده خاطر گشتم و حال تصمیم گرفتستم سه طلاقه اش کنم تا عبرتی باشد دیگران را !!!!"
ما نیز بس وساطت فرمودیم و اینا تا دلش بدست آمدم و از طلاق آن ضعیفه منصرف گشتی...سپس بفرمودم " حافظا ! چه گویی در باب مشقت جماعت کنکوریان ؟! "
حافظ ما را بشارت داد بر قبولی ذغال الدین و راحتی ما از شرش ... پس بفرمود:
" آن تطاول که کشید از غم کنکور مهدی / تا دم باب شریف نعره زنان خواهد شد... "
پرسیدیم ز حال مریم.بفرمود:
" آن شریف از بهر مریم ساختند........مصراع دومش را هم بی خیالی طی نما که چیزی به خاطر ندارم ! "
مسعود را فرایاد آوردیم ... بفرمود:
"او شود هم با رفیقان در شریف / طفلکی مهدی که باشد در عذاب "
خلاصه...خیال ما از این بابت راحت گشت که به سلامتی این ذغال الدین بار و بنه اش را جمع خواهد کردن و از این دیار سفر خواهد نمودن و ما از شرش راحت خواهیم گشتن ... والله خیر الناعمین !!!
خودمان نمی دانیم اینها را از چه رو نوشتیم ؟! ما آمده بودیم این کنکور را آسیب شناسی فرماییم و راهکار از خودمان در کنیم...منتهای مراتب در این برهه ی (کدوم برهه؟!) از زمان تمام راهکارها را فراموش کردیم الا آن یکی که ذغال الدین مهدی ارائه فرمود بدین ترتیب:
بهتر است که دست هر یک از جماعت کنکور پیشگان شمشیری دهیم و دو به دو به جان هم بیندازیمشان ... بالاخره یکی می میرد یکی می ماند و آنکه زنده ماند به دانشگه ره یابد انشاالله ! آن یکی را هم که می میرد مهدی فتوا می دهد که در حکم شهید فی سبیل الله است (که البته فتوا رو جهت ترغیب برای شرکت در کنکور در کردیم.. بله.)*در ضمن ما اکیدا تقاضا داریم که ذغال الدین با مسعود محاربه نماید زیرا شنیده ایم مسعود آنقدر جرمش زیاد شده که تا بیاید تکانی به خود دهد مهدی در دانشگاه شریف مشغول خرخوانی است و او در بهشت(کسی چه می داند؟شاید هم جهنم !!! ) ترانه ی غریبه را بلغور می کند(لابد آنجا را با کانون شاعران و نویسندگان عوضی گرفته!) !!!**
این راهکار چند تا حسن خوبی ! دارد:
1 _ جمعیت کشور کم می شود و بدنبال آن امکان ایجاد شغل و امکانات تحصیل و ازدواج و اینا ! بیشتر می شود . ضمن اینکه دولت مجبور نیست زرت و زرت ( یا شاید فرت و فرت) به ازواج جوان یادآوری کند که فرزند کمتر زندگی بهتر !
2 - عضلات جوانان ورزیده می شود و دختران دم بخت ما می توانند امیدوار باشند که افراد باقیمانده که مسلما یکیشان همسر آینده ی آنها خواهد بود خوشتیپ و خوش هیکل هستند !!!
3 - ملت ایران در عرصه ی ورزش شمشیربازی افتخاراتی کسب خواهد کرد بزرگتر از تولید کیک زرد !
(4- شرط میبندم از سال دوم اجرای این طرح تعداد داوطلبان کنکور به یک دهم درصد کاهش می یابد.)***
(5- این طرح از اونجایی که خیلی پرفکته هزینه زیادی هم نداره ... فقط باید سازمان سنجشو با فدراسیون شمشیر بازی ادغام کنیم و از بین بابا کنکور و رییس فدراسیون شمشیر بازی یکی رو انتخاب کنیم.)****
و اما حسن های بدی ! این طرح:
(از اونجایی که روی این طرح کار کارشناسی شده حسن بدی نداریم.)
در مورد داوطلبان مونث کنکور نیز ما روش گیس کشی را پیشنهاد می دهیم .البته مادرمان تاکید می فرمایند برای رعایت شئون اسلامی اینکار باید در سالن های سرپوشیده انجام شود !!!!!(فقط لطفا ما را با آن پریا درگیر نفرمایند که به هیچ عنوان زورمان بهش نمی رسد...انشاالله در یک پست مخصوص و ویژه ایشان را توصیف می فرماییم !!!)
هش زاد دااااااااااااااااااا(در این لحظه فقط زبان شیرین ترکی به کار می آید و معادل فارسی اش به درد نمی خورد!)
شما هم طرح های خود را ارائه کنید تا ما به عنوان نماینده تمام خل ها در مجلس (خلستان شعبه ی بهارستان !!! ) مطرح کنیم باشد که دست در دست هم دهیم به مهر ( باز هم با حفظ شئونات اسلامی !!!) و ریشه ی کنکور را بخشکانیم ! زیرا ما به هیچ عنوان مایل نیستیم دو سال دیگر به این بلای آسمانی مبتلا شویم !
**************:پارازیت های ستاره دار از تشعشعات شیخ ذغال الدین مهدی است...
ضمن اینکه لازم دیدیم دلیل صحبتهایمان درباره ی مسعود را شرح دهیم:ایشان در وبلاگ مشترکشان با ذغال جان ما را موجودی مابین خرخوان و خرخوان نما توصیف کرده است!
به مناسبت سالروز آزادسازی خرمشهر(چه زود یادم افتاد!) ما باز بر آن یکی شدیم که خاطراتی چند از دفتر پرافتخار و غرور آفرین معلمان آمادگی دفاعی بنگاریم...باشد که ما و امثال ما و شما و امثال شما قدر این گوهران گرانبها را بیش دانسته باشید وانچنان که آنان را شاید بدانان مهر ورزید....
اول خاطره دبیر آمادگی دفاعی ذغال الدین مهدی تبریزی(قدس الله صفته)را باشد . از زبان خود آن دبیر" کبیر " آن "بزرگ"مرد آن که به " عظمت "تمام اقیانوس های دنیای سراسر عشق و محبت و دوستی و گلهای یاس باشد(لحظه ای جوگیر گشتیم گمان بردیم به یکی از نشریات زرد سفارش پیام تبریک تولد می دهیم!)...اه...بخوانید(با لهجه ی ترکی هم بخوانید):
:
آااااا ما زمان جنج بی سیمچی بودیم.وسط عملیات یهو دیدم سیم بی سیم!گطع شده!!!!!!!!!!!آآآآا من خواستم ببینم سیم کجا گطع شده! سیمو جرفتم و رفتم و رفتم و رفتم و رفتم ...

یچ دفعه یچ دانا منور زدن همه جا روووووووووووشن شد...من دیدم دور و برم چهل تاااااااا عراگی منو محاصره چردن... من هم چه فگط یچ دانا چلاشینکف داشتم...آاااا منور چه خاموش شد من در جهت عگربه های ساعت دور خودم چرخیدم و شلیچ چردم....هی شلیچ چردم....آی شلیچ چردم!!!!!!!!!!دوباره یه دانا منور زدن من دیدم دور و برم چهل تااااااااا جنازه ی عراگی افتاده!
نتیجه گیری:ما فقط این خاطره را می خوانیم و به این بزرگ مرد بسی افتخار می کنیم و گیر هم نمی دهیم که مثلا بی سیم سیم ندارد یا خشاب کلاشینکف برای سی تا گلوله جا دارد نه چهل تا...و تازه گیر هم نمی دهیم که در همان لحظه ی اول چطور متوجه شد که عراقی ها چهل تا هستند و یا اینکه....بی خیال!
دویم هم باز او راست:
آاااااااااااااااا من یچ روز چنار سنجر ایستاده بودم داشتم برای خودم صفا می چردم...تچیه داده بودم به گونی های سنجرمون ... یچ دفعه عراقی ها یه آر پی جی زدن....آاااا ما هم چه همونجوری واستاده بودیم دیجه ه ه ه ه ....آر پی جی از اینجای دستم رد شد!!!!!!!!!!

نتیجه گیری:
1)دروغ که مالیات ندارد!
2)آخی ... آر پی جی کوچولوی نااااااااااازززز...ما نمی دانیم از چه چیز این نازنین کوچک زیبا و دلربا می ترسند؟!این که مثل خود ما بی آزار است!!!!
3)زهازه بر این شجاع مرد....!!!!!!!!!!ما بودیم مرده بودیم!
سیمی خاطره نیست...شرح حال است...توصیف است...توصیف شیرزنی کوهی نام که ما را دبیر آمادگی دفاعی است...او بیست و شش سال دارد اما همانا کوهی از تجربه باشد!شمه ای از تجربیات پرقدر اوست:
الف)ایشان می فرمایند در عملیات فتح المبین حضور داشته اند!
نتیجه گیری:با توجه به این که ایشان در سالهای اواخر جنگ فوق فوقش هفت هشت سال داشته اند:
1)ماشاالله...بعد همه از آن سهراب پیزوری پسر نحیف رستم حرف می زنند!او لااقل وقتی به جنگ ایرانیان آمد ده سالی داشت!!!
2)یکی ایشان را تحویل بگیرد...یکی ایشان را ببرد مسابقات کشتی المپیک(البته کشتی بانوان هااااااااا!!!)...یکی به ایشان مدال بدهد...یکی ما را اخذ کند!!!!!!!!
4)آدم واقعا لذت می برد وقتی این جوانان!غیور را می بیند!
5)آدم واقعا لذت می برد وقتی می بیند زنان ایرانی اینقدر باحالند!
6)آدم واقعا لذت می برد وقتی می فهمد که زنان هم به عملیات می رفته اند!
7)آدم واقعا لذت می برد وقتی ایشان در باب صداقت سخن می راند!
ب)ایشان می فرمایند یک بار با عامل اعصاب شیمیایی شده اند!
نتیجه گیری:
1)آهان پس برای همین است که اخلاق درست و حسابی ندارید؟!
2)فهمیدم چرا گاهی رعشه می گیرید!
3)آهان حالا فهمیدم چرا می گویند آلمانی ها زیاد هم باهوش نیستند...خب مردک عامل اعصاب که کسی را نکشد به چه دردی خواهد خوردن؟!
4)خانم جان شما مطمئنید که موجی نشده اید؟؟؟!!!!
خلاصه...این هم از این...سالروز آزادی خرمشهر مبارک...خدا ما را از شر بعضی ها که از جنگ سوءاستفاده می کنند راحت کند انشاءالله!!!
آمین!
(جا دارد از ذغال الدین مهدی تبریزی(رضی الله عنه) و همچنین پدر و مادر عزیزم که مرا در دامان پرمهر خود تربیت نموده اند و خانم اسماعیلی دبیر تاریخ ادبیات که امروز جواب سوالات را هم به ورقه ی امتحانی الصاق کرده بود و رفتگر محلمان که بسیار زحمت می کشد و همچنین آقای سعادتی که خوردنی های بسیار خوشمزه ای را به فروش می رساند تشکر کنم!این بود انشای من درباره ی دفاع مقدس!(